۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

چند روايت از يك مرگ دلخراش


1
زن و شوهر واقعاً عاشق هم ديگر بودند. روي بدن مرد اصلاً آثاري از شكستگي و يا حتي جراحتي كوچك هم نبود، اما از آنجا كه زن و شوهر مثل يك روح در دو بدن بودند، بعد از اين كه روح از بدن زن خارج شد، مرد هم مجبور شد بميرد.

2
بعد از آن كه از پيچ جاده گذشتند، هوا يك‌باره سرد شد و تگرگ مثل مرگ ناگهاني بر شيشه جلوي اتومبيل كوبيد. آنقدر كوبيد كه برف‌ پاك‌كن شيشه سمت راننده يخ بست و از نفس افتاد.
مرد گفت: كتم را بده، سرد شده
زن به طرف صندلي عقب ماشين نيم‌خيز شد اما در ميانه برگشت.
ـ دادمش لباسشويي
 پاهاي مرد قبل از آن كه بر پدال ترمز بنشيند، به عقب رفت. دنده جابه‌جا شد.
ـ چرا اين‌كار را كردي؟
زن كه حالا داشت سيبي را پوست مي‌كند بدون آن كه به مرد (همسرش) نگاه كند گفت: «هميشه اين‌كار را مي‌كردم» و بعد از اين كه از سرخي لب‌هايش در آينه كوچك سمت راست ماشين مطمئن شد، به طرف مرد برگشت و لبخندي زد.
مرد اين‌بار بدون توجه به برف و يخ پايش را بر پدال ترمز گذاشت. ماشين به چپ و راست سر خورد. دنده دوباره جابه‌جا شد. سيب نيم ‌پوست كنده شده به زير پاهاي زن افتاد و چاقو پرت شد كنار دنده ماشين كه حالا معكوس كشيده شده بود به عقب. 
ـ دست‌ات
ـ توي جيب‌هام يك چك دو ميليوني بود كه حالا...
زن كه خم شده بود تا سيب نيم‌ پوست كنده شده را بگيرد، با شنيدن كلمه دو ميليوني سرش را به طرف بالا آورد كه خورد به داشتبورت.
ـ آخ 
ـ البته فداي سرت
  مرد بعد از نفس راحتي دست كشيد روي سر زن و با لبخند مطمئني گفت: «فداي يك تار موت» و همين‌طور داشت به سرخي لب‌هاي زن نگاه مي‌كرد كه ماشين توي دره سقوط كرد.

3
علت مرگ قبل از جراحات وارده ناشي از سقوط «ترس از مرگ» عنوان شده است. در واقع آنها (زن و شوهري كه واقعاً عاشق هم بودند) در همان 5 يا 10 ثانيه نخست سقوط مرده بودند. جايي بين آسمان و زمين. معلق توي هوا، اگر نمي‌ترسيدند به طور يقين ديرتر مي‌مردند. 10 ثانيه يا بيش‌تر از 10 ثانيه، تا سقوط كامل به ته دره.

4
احتمالاً اين دختر جوان كه نشسته است بر مزار گوري مشترك در قبرستان، هماني است كه چند هفته پيش، عكس‌اش در جيب كوچك كتي مشكي رنگ، توي ماشين لباسشويي خشكشويي نبش خيابان بيست و نهم غربي، خيس شد. مچاله شد و رنگ باخت. البته احتمالاً.

باران


گم شدن رد پاي تو در برف
اتفاقي نبود
راه به ميانه رسيده بود
و توقف مطلقاً ممنوع
انتخاب ما مرگ نبود
امّا واپسين صفحه‌ي شناسنامه‌مان را
با گلوله و باروت
در نوشتند
مرگ انتخابشان نبود
گلوله نبود
معجزه بود
باران بود
باران

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

برف، بند پوتين‌ها و نرگس

و بند پوتين‌ها...
بند پوتين‌ها گره خورد. نخ‌هاي رنگ و وارنگ جوراب‌هاي سوراخ از هم شكافتند. ريسه‌هاي كاموا، كلاه سبز و سرخي شد و سر و صورتش را به گرمي و مهرباني پوشاند.
و دعايش ـ دعاي مادر ـ شده بود كوله‌بارش كه به همراه برادران و هم‌رزمانش قرار بود از تپه‌ها بالا بروند و آن طرف از سطح يخي رودخانه و مرز عبور كنند.
برف مي‌باريد و آنها كه سه نفر بودند، رد گام‌هايشان در برف عميق و عميق‌تر شد.
و هم‌چنان پيش مي‌رفتند به سمت رودخانه‌اي كه ماهي‌ها از پشت سطح شيشه‌اي و ترك‌هاي يخ پيدا بودند.
و برف...
برف لعنتي آن سال‌ها، سال‌هاست كه پيكرشان را پوشانده است.
حالا احتمالا حبيب 59 ساله، احمد 61 و نرگس 60 ساله است. اما خدا مي‌داند و شاهد است كه هنوز بعد از گذشت چهل سال، دندان‌هاي يك‌دست سپيد حبيب، خال روي گونه‌ي چپ احمد، جوان مانده است.
و نرگس...
آه نرگس، مردمكهاي ِ سبز تو، مژه‌هاي بلندت ، مژه‌هاي بلند تو هنوز، زير كلاه بافتني مادر باز مانده است.

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

كوچه ي ِ شب


سينه‌ي ِ شب را
مي‌شكافي
تا ستاره ....
كوچه
غرق ِ نور
          مي‌شود ....

مسافر ِ در مقصد ( براي پنجشنبه ها )


و بعد از خدا
ايستگاه: باراني
مسافر
ـ تنها ـ
نشسته بود ميان دسته‌هاي ريحان و بابونه
زني با صميمي‌ترين لهجه‌ي حزن
به دعاي نشسته
و لب‌هاي سوخته‌ كوير
گفته بود:
«آمين»

(زن در ايستگاه همان مسافر بود تنها)

از آن‌جاي جاده
كه باران آرميده بود
شعر شروع شد
از همان عقربه و ثانيه
كه مسافر گفت:
خدايا!
و از همان اذان
كه قطار شيهه كشيد در ايستگاه
مسافر در مقصد بود
و با انبوهي از مرگ‌هاي پر از فلسفه
با لهجه‌ي غريب كوهي
مرثيه‌هاي بومي را
به همراه آوازك سينه‌سرخي در باد
آيه آيه
تلاوت مي‌كرد
و چمدانش
پر بود از نگاهي
كه خيره به آينده
در عكس جا مانده بود

جاده از قلب مسافر گذشت


باران
بي‌قرار
بر گورهاي گمنام مي‌گريست
و نرم نرمك
ـ پر ستاره ـ
مي‌نشست
بر آسمان روستا
شاليزار
و قلب گياه


مسافر
كنار تلي از آتش و
بوي چوب
پشت پنجره‌ي كلبه‌اي از نور
دل سپرده بود
به تعزيت بهار


(چاي كوهي آماده است)


دهان مسافر
از بخار مهربان چاي
شيرين شد
از آسمان پس پنجره
فوج فوج ستاره
مي‌نشست
بر سجاده ي ِ زن


مردي به لبخندش
ستاره‌ها را به سجده نشانده است
مسافر
به قاب پر از رنگ لبخند
پيامبري در هفده سالگي
نگريست


دلتنگي‌هاي پيامبران را
در تعزيت ني‌هاي چوپاني
بايد شنيد
مهمان عزيز بود
مسافر گرامي
و زن كه ديگر مسافر نبود
مهمان رنگي بود
كه در مه
در هفده سالگي
يك نظر آمد و رفت
و حالا خودش
در چهل سالگي
با پستان‌هايي پر از خون و شير
بعد از گلوله و باران
در پيشگاه و
مقام و قدم‌گاهش
مهمان بود


ـ فاتحه بخوان!


مسافر در مقصد
فاتحه‌اي خواند
با لهجه‌ي لبخند ميان قاب
فاتحه براي برادر
پدر
خواهر
و همه‌ي گورهاي تهي از اسم


طنين خالي استكان
نشست بر رطوبت داغ نعلبكي
و پلك‌هاي سنگين زن
چادر عرياني اشك‌هايش شد

مسافر
نه ناتوان
خسته
نه بي‌اميد
دلتنگ
سرش را چسباند به نمناكي پنجره
و از سايه‌اش
و تصوير گنگ‌اش
در ابهام آيينه
گذشت

مسافر
تشنه‌ي خوابي سي‌ساله نه
سيصد ساله بود
وعده‌اي در سوره كهف...

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه