۱۳۸۹ دی ۵, یکشنبه

 یلدا (شعری از امیر بهادر طاهری)
 
زره پوشان بی رمق
مرثیه ی بی زوالِ زایش الهه ی ما را باز می خوانند...
و من می دانم
که در پَسِ انتهایِ افسونِ یلدای امسال
تنها  اشک های ماست
که می ساید
تنِ گره گره ِ دی ماه را

              كابوس‌هاي آخر هفته            




(1)
حالا با احتساب يكی دو روز بيشتر يك هفته‌اي مي‌شود كه تك‌سرفه‌هاي سرد و گاه‌وبي‌گاه پيرزن به آشفتگي خواب‌هاي پريشانم اضافه شده است. از همان شب اولي كه طبقه اول اين آپارتمان 35 را اجاره كردم فهميدم كه علاوه بر گرماي ناشي از خرابي كولر، بوي گند مستراح، سوسك‌هاي آشپزخانه و حتي اين  تيك‌تاك ساعت كه شب‌ها شبيه ناقوس كليسا به هنگام تشييع جنازه مي‌شوند، بايد فكري هم براي سرفه‌هاي پيرزن طبقه دوم كنم. و اين آخري انگار به جز مرگ پيرزن هيچ راه‌حل ديگري نداشت.
(2)
تصميم گرفتم زن طبقه دوم را بعد از هفت بار تجاوز جنازه‌اش را تكه‌تكه كنم و براي همه گربه‌هاي ولگرد كوچه جايي توي زيرزمين فراهم كنم و از گوشت پيرزن برايشان سوپ درست كنم. بعد هم تك‌تك گربه‌ها را به نوبت دار بزنم...
[اَه... حالم از اين تخيل گه و ماليخوليايي بهم  می ‌خورد. به تعداد سطرهاي اين بند پشت سر هم سيگار كشيدم، به آشپزخانه رفتم و انگشت توي حلقم كردم و توي لگن دستشويي عق زدم. يك بار، دو بار، سه بار، چهار بار و بعد تعداد سطرهاي اين بند.]
(3)
اول بار پشت پنجره ديدم‌اش. روي صندلي كنار پنجره نشسته بود و تنها سر و گردنش پيدا بود و موهايي كه انگار تا پشت صندلي امتداد داشت. از پشت وانت‌باري كه اثاثيه‌ام را به هزار زحمت توي آن جا داده بودم، پايين پريدم و قبل از اينكه كليد را توي در بچرخانم پشت پنجره ديدم‌اش. سلام كردم. نگاهش هنوز به كوچه بود. پرسيد زن ا ت زنده‌اس. كليد را توي قفل در چرخاندم. سرش را به طرفم برگرداند. گفتم نه و در را چهارطاق باز كردم.
 اول بايد يخچال را با كمك راننده وانت پايين مي‌آوردم. يك طرف يخچال توي دستم بود و طرف ديگرش را راننده آرام به طرف‌ام هُل مي‌داد. همين‌طور به عقب مي‌رفتم كه پيرزن دوباره گفت: «اگه... اگه... پاهام نشكسته بود حتما مي‌آمدم كمك.»
در حالي كه وزن يخچال روي دستم سنگيني مي‌كرد نگاهش كردم : آخر با اين چشم‌هاي كم‌سو و شانه های نحیف، چگونه مي‌توانست كمك‌ام كند؟!
 همين‌طور به عقب مي‌رفتم پايم روي پوست موزي كه خودم- بعداز ظهر بعد از اين كه كليد را از صاحب‌خانه تحويل گرفتم- انداختم كنار در، ليز خورد.
(4)
اول بار مي‌خواستم پيرزن را در اين داستان بكشم و صبح از پشت سوراخ در ببينم كه دو نفر پيرزن را روي برانكارد خوابانده‌اند. سر تا سر بدنش را ملحفه‌اي سفيد كشيده‌اند و از پله‌ها پايين مي‌آورند، اما خيلي زود بعد از تصور احمقانه‌ي اين‌كه دست‌هاي آويزان پيرزن در هنگام عبور از آخرين پاگرد پله‌ها، بالا بيايد و به معني خداحافظي با من تكان بخورد، منصرف شدم! (ترسيدم. ترسي شبيه علامت تعجب)
(5)
چرا به پيرزن گفتم زنم مرده، در حالي كه اصلا هيچ‌وقت زني نداشتم... .
 و حالا در اين وقت شب كه تيك‌تاك ساعت شده مثل ناقوس كليسا و تك سرفه‌هاي پيرزن مثل یک پتك و یا چكش‌پلاستيكي اتاق جراحي توي سرم مي‌خورد، فكر مي‌كنم زنم يك دو سالي است كه بعد از تحمل يك دوره بيماري ناشناخته از دنيا رفته است. حالا من مدت‌هاست به بهشت‌زهرا نرفتم و دلم براي گريه بر مزارش تنگ شده است.
از اين‌كه نم اشكي از گوشه‌ي چشمانم سرازير شده به طرف گونه‌هايم، خنده‌ام مي‌گيرد اما قبل از اين‌كه بخندم، دوباره تك سرفه‌هاي پيرزن و چكش پلاستيكي اتاق جراحي و...
بالش را روي سرم مي‌گذارم. چشمانم را مي‌بندم. تصوير زني بيست و چند ساله با موهاي بلند خرمايي كه انگار دو دستش را گذاشته روي لبه‌ي تخت و يك طرف صورتش را خوابانده روي بازوهايش، صداي ناقوس كليسا، تصوير قطع مي‌شود. نيم‌خيز مي‌شوم. برمی‌خیزم و از دل این ساعت لعنتی باطری‌هایش را بیرون می‌کشم. عقربه‌های ساعت روی چهار و ده دقیقه می‌ایستند و صدای اذان. می‌توانم نماز بخوانم و دو رکعت هم برای شادی روح زن عزیزم.
(6)
حوالی ظهر با صدای مردی که زنگ صدایش را توی بلندگو می‌چرخاند و می‌پیچاند توی کوچه بیدار شدم: «خرما بیا ببر حراج کردم...خیرات شب جمعه یادت نره... شادی روح اموات با سه بسته خرما...»
(7)
از قطعه‌ای به قطعه‌ي دیگر می‌رفتم. همه‌ی خرماها را خیرات کردم. چند دانه‌ای هم برای پیرزن توی جیب‌هایم گذاشتم. از مقابل گورها می‌گذشتم. نام صاحبان آنها را با دقت و مکث می‌خواندم و به دنبال نامی برای صفحه دوم شناسنامه‌ام بودم: مریم، سارا، نیلوفر، اقدس، دوباره مریم، مرجان، پريسا، آزاده، مينو، باز هم دوباره مریم... و حالا؟!
همه‌ی اینها می‌توانستند یکی از زن‌های احتمالی من باشند.
خرماهای توی جیب پالتوم را توی دستم بازی می‌دهم. اسم پیرزن چه می‌تواند باشد؟
 به قطعه‌ي پر از گورهای خالی می‌رسم. روی لبه ی گورهایکی یکی راه می‌روم وسعی می‌کنم کنترل‌ام را حفظ کنم .از ديواره‌ی گوری به دیواره‌ی گوری دیگر می‌روم و در این فاصله یکی از نام های احتمالی برای صفحه دوم شناسنامه ام را به زبان می‌آورم. از این بازی، لذت کودکانه‌ای می‌برم و این کار را با موفقیت تا آخر قطعه انجام می‌دهم.
(8)
خرماها را با تزیینی به شکل دایره های سنتی توی بشقاب می‌گذارم. می‌خواهم براي پيرزن تنهاي طبقه دوم ببرم، خيرات شب جمعه و یا اموات و ذکر خاطره‌ی آنهایی که دیگر نیستند، دریغی و حسرتی!
 انگار زن خیلی خوبی داشتم كه خدا واقعا رحمتش کند و دو سال پیش به علت بیماری ناشناخته‌ای از دست دادم اش. البته انگار احتمالا!!!

۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

برای بامداد ( احمد شاملو )




سرانجام
روزی
در خواب های خداوند
موهای بلندت را
شانه خواهم زد
سرانجام
      روزی ....

سحرگاهان


سحرگاهان
به وقت غربت انسان
چند گلوله
و یک تیر خلاص
همه ی سهم ما
از آن همه بی شمار
خوبی هایی بود
که برای جهان می خواستیم

شب فرو می ریزد
وخورشید باز پرمی کشد
از چوبه ی داری
که خون من بر آن شتک زد و
نگاه تو بر آن
             ماسید ....


۱۳۸۹ آذر ۱۳, شنبه

فالگير...



فالگيري مانده در راه

رگبار

بارش ترديد بر ويرانه‌ها
و فنجاني خالي
نيامده است
          نمي‌‌آيد

رگبار

گونه‌اي لرزان
اندوهي خيس
نيامده
نمي‌آيد
قطره‌اي
          باريكه‌اي
و باز آه

رگبار

انتظاري تلخ
مسافر
بي‌توشه‌ي آسمان
نرفته بود، برگردد
چمداني خالي
نرفته كه بيايد
نمي‌آيد
          نمي‌‌آيد

رگبار 

رگبار پل رودخانه را
                   با خود برد

به یادت بسپار...




به يادت بسپار
پس از آتش
شناسنامه‌ي سوخته‌ات را برداري
واپسين صفحه انگار
بوي
گلوله و باروت
      دارد


۱۳۸۹ آذر ۹, سه‌شنبه

تاریکی وتکراری(برای آزاده کریمی)



همه چیز تکراری است
همه ی آنچه می گوییم
همه ی آنچه می شنویم
این تاریکی
این سرما
این شب انگار
          تمامی ندارد
                       ... .

۱۳۸۹ آذر ۷, یکشنبه

قا یق های کا غذی



 تو را به آب می سپارم
 به قایق های کاغذی
 ماهیان بی نفس
 به گذشته
 به سطرهای سرگردان خاطره
عقربه های بی جنبش
 سایه های سکون
 تو را به خدا می سپارم
  وخودم را
            زنده
                 به گور

۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه

متا سفانه...





متأسفانه
نفس مي‌كشم
زنده‌ام هنوز
و فكر مي‌كنم
در حوالي قلب‌ام
شمعي در برف مي‌سوزد

هنوز به ساعت اعدام
بانگ شوم خروسي كور
مانده است
و من نفس مي‌كشم
زنده‌ام هنوز

پس از آتش(برای علیرضا توانا)

پس از آتش
ابعاد بي‌نهايت يك خاطره
در رويايي تازه
    چشم گشودند
عكس‌ها از حريم قاب گذشتند
چشم‌ها خنديدند
و عقربه از ساعت اعدام گذشت
خبري نشد
 خبري نيامد
گلوله‌اي انگار شليك نشد
پس از آتش
كنار خاموشي آتش
بيدار شدم
صبح آمده بود بالاي پيشاني‌ام
چشم‌هايم را نمي‌گشايم
    ـ هرگزـ
شايد اين خواب
راست باشد
پس از آتش
سي‌صدسال خوابيدم!

۱۳۸۹ آبان ۳۰, یکشنبه

زندگي...


زندگي همچنان
زمين بازي عقربه‌هاست:
«خوانش پلك‌هاي غمگين تو
در مساحت تقدير
و عبور از كوچه‌اي بن‌بست
براي فتح بهشت»

ترديد پلك‌هاي خسته‌ام
كم‌تر از
                 لكنت تصادفي‌ام نيست

شب های تابستان


رويايي از گيسوي تو
به سمت و سوي نسيمي از جانب خدا
پر كشيد

پرواز تو از دست‌هاي كوچك من
تمرين تحمل رنج‌هاي ناگفتني‌ست

در سطرهاي بعدي اين شعر
بالش زخمي روياهايم
آغشته به نمناكي
فرشته‌اي خواهد شد
كه شبي از شب‌هاي تابستان
از خواب‌هايم
   گذشت

شب های نیامده







شب فرامي‌رسد
 اما تاريكي
با حرير صداي تو در شهر
فرو مي‌ريزد
من تو را نه به خاطر تن‌ات
به خاطر تاريخي كه در پس نجابت چشمانت
نهفته است
دوست دارم
تو روح مرا به سال‌هاي خوب
عشق‌هاي پاك
   نزديك مي‌كني
سال‌هايي كه ندانسته
گذشت!

۱۳۸۹ مهر ۴, یکشنبه

چند روايت از يك مرگ دلخراش


1
زن و شوهر واقعاً عاشق هم ديگر بودند. روي بدن مرد اصلاً آثاري از شكستگي و يا حتي جراحتي كوچك هم نبود، اما از آنجا كه زن و شوهر مثل يك روح در دو بدن بودند، بعد از اين كه روح از بدن زن خارج شد، مرد هم مجبور شد بميرد.

2
بعد از آن كه از پيچ جاده گذشتند، هوا يك‌باره سرد شد و تگرگ مثل مرگ ناگهاني بر شيشه جلوي اتومبيل كوبيد. آنقدر كوبيد كه برف‌ پاك‌كن شيشه سمت راننده يخ بست و از نفس افتاد.
مرد گفت: كتم را بده، سرد شده
زن به طرف صندلي عقب ماشين نيم‌خيز شد اما در ميانه برگشت.
ـ دادمش لباسشويي
 پاهاي مرد قبل از آن كه بر پدال ترمز بنشيند، به عقب رفت. دنده جابه‌جا شد.
ـ چرا اين‌كار را كردي؟
زن كه حالا داشت سيبي را پوست مي‌كند بدون آن كه به مرد (همسرش) نگاه كند گفت: «هميشه اين‌كار را مي‌كردم» و بعد از اين كه از سرخي لب‌هايش در آينه كوچك سمت راست ماشين مطمئن شد، به طرف مرد برگشت و لبخندي زد.
مرد اين‌بار بدون توجه به برف و يخ پايش را بر پدال ترمز گذاشت. ماشين به چپ و راست سر خورد. دنده دوباره جابه‌جا شد. سيب نيم ‌پوست كنده شده به زير پاهاي زن افتاد و چاقو پرت شد كنار دنده ماشين كه حالا معكوس كشيده شده بود به عقب. 
ـ دست‌ات
ـ توي جيب‌هام يك چك دو ميليوني بود كه حالا...
زن كه خم شده بود تا سيب نيم‌ پوست كنده شده را بگيرد، با شنيدن كلمه دو ميليوني سرش را به طرف بالا آورد كه خورد به داشتبورت.
ـ آخ 
ـ البته فداي سرت
  مرد بعد از نفس راحتي دست كشيد روي سر زن و با لبخند مطمئني گفت: «فداي يك تار موت» و همين‌طور داشت به سرخي لب‌هاي زن نگاه مي‌كرد كه ماشين توي دره سقوط كرد.

3
علت مرگ قبل از جراحات وارده ناشي از سقوط «ترس از مرگ» عنوان شده است. در واقع آنها (زن و شوهري كه واقعاً عاشق هم بودند) در همان 5 يا 10 ثانيه نخست سقوط مرده بودند. جايي بين آسمان و زمين. معلق توي هوا، اگر نمي‌ترسيدند به طور يقين ديرتر مي‌مردند. 10 ثانيه يا بيش‌تر از 10 ثانيه، تا سقوط كامل به ته دره.

4
احتمالاً اين دختر جوان كه نشسته است بر مزار گوري مشترك در قبرستان، هماني است كه چند هفته پيش، عكس‌اش در جيب كوچك كتي مشكي رنگ، توي ماشين لباسشويي خشكشويي نبش خيابان بيست و نهم غربي، خيس شد. مچاله شد و رنگ باخت. البته احتمالاً.

باران


گم شدن رد پاي تو در برف
اتفاقي نبود
راه به ميانه رسيده بود
و توقف مطلقاً ممنوع
انتخاب ما مرگ نبود
امّا واپسين صفحه‌ي شناسنامه‌مان را
با گلوله و باروت
در نوشتند
مرگ انتخابشان نبود
گلوله نبود
معجزه بود
باران بود
باران

۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

برف، بند پوتين‌ها و نرگس

و بند پوتين‌ها...
بند پوتين‌ها گره خورد. نخ‌هاي رنگ و وارنگ جوراب‌هاي سوراخ از هم شكافتند. ريسه‌هاي كاموا، كلاه سبز و سرخي شد و سر و صورتش را به گرمي و مهرباني پوشاند.
و دعايش ـ دعاي مادر ـ شده بود كوله‌بارش كه به همراه برادران و هم‌رزمانش قرار بود از تپه‌ها بالا بروند و آن طرف از سطح يخي رودخانه و مرز عبور كنند.
برف مي‌باريد و آنها كه سه نفر بودند، رد گام‌هايشان در برف عميق و عميق‌تر شد.
و هم‌چنان پيش مي‌رفتند به سمت رودخانه‌اي كه ماهي‌ها از پشت سطح شيشه‌اي و ترك‌هاي يخ پيدا بودند.
و برف...
برف لعنتي آن سال‌ها، سال‌هاست كه پيكرشان را پوشانده است.
حالا احتمالا حبيب 59 ساله، احمد 61 و نرگس 60 ساله است. اما خدا مي‌داند و شاهد است كه هنوز بعد از گذشت چهل سال، دندان‌هاي يك‌دست سپيد حبيب، خال روي گونه‌ي چپ احمد، جوان مانده است.
و نرگس...
آه نرگس، مردمكهاي ِ سبز تو، مژه‌هاي بلندت ، مژه‌هاي بلند تو هنوز، زير كلاه بافتني مادر باز مانده است.

۱۳۸۹ شهریور ۲۴, چهارشنبه

كوچه ي ِ شب


سينه‌ي ِ شب را
مي‌شكافي
تا ستاره ....
كوچه
غرق ِ نور
          مي‌شود ....

مسافر ِ در مقصد ( براي پنجشنبه ها )


و بعد از خدا
ايستگاه: باراني
مسافر
ـ تنها ـ
نشسته بود ميان دسته‌هاي ريحان و بابونه
زني با صميمي‌ترين لهجه‌ي حزن
به دعاي نشسته
و لب‌هاي سوخته‌ كوير
گفته بود:
«آمين»

(زن در ايستگاه همان مسافر بود تنها)

از آن‌جاي جاده
كه باران آرميده بود
شعر شروع شد
از همان عقربه و ثانيه
كه مسافر گفت:
خدايا!
و از همان اذان
كه قطار شيهه كشيد در ايستگاه
مسافر در مقصد بود
و با انبوهي از مرگ‌هاي پر از فلسفه
با لهجه‌ي غريب كوهي
مرثيه‌هاي بومي را
به همراه آوازك سينه‌سرخي در باد
آيه آيه
تلاوت مي‌كرد
و چمدانش
پر بود از نگاهي
كه خيره به آينده
در عكس جا مانده بود

جاده از قلب مسافر گذشت


باران
بي‌قرار
بر گورهاي گمنام مي‌گريست
و نرم نرمك
ـ پر ستاره ـ
مي‌نشست
بر آسمان روستا
شاليزار
و قلب گياه


مسافر
كنار تلي از آتش و
بوي چوب
پشت پنجره‌ي كلبه‌اي از نور
دل سپرده بود
به تعزيت بهار


(چاي كوهي آماده است)


دهان مسافر
از بخار مهربان چاي
شيرين شد
از آسمان پس پنجره
فوج فوج ستاره
مي‌نشست
بر سجاده ي ِ زن


مردي به لبخندش
ستاره‌ها را به سجده نشانده است
مسافر
به قاب پر از رنگ لبخند
پيامبري در هفده سالگي
نگريست


دلتنگي‌هاي پيامبران را
در تعزيت ني‌هاي چوپاني
بايد شنيد
مهمان عزيز بود
مسافر گرامي
و زن كه ديگر مسافر نبود
مهمان رنگي بود
كه در مه
در هفده سالگي
يك نظر آمد و رفت
و حالا خودش
در چهل سالگي
با پستان‌هايي پر از خون و شير
بعد از گلوله و باران
در پيشگاه و
مقام و قدم‌گاهش
مهمان بود


ـ فاتحه بخوان!


مسافر در مقصد
فاتحه‌اي خواند
با لهجه‌ي لبخند ميان قاب
فاتحه براي برادر
پدر
خواهر
و همه‌ي گورهاي تهي از اسم


طنين خالي استكان
نشست بر رطوبت داغ نعلبكي
و پلك‌هاي سنگين زن
چادر عرياني اشك‌هايش شد

مسافر
نه ناتوان
خسته
نه بي‌اميد
دلتنگ
سرش را چسباند به نمناكي پنجره
و از سايه‌اش
و تصوير گنگ‌اش
در ابهام آيينه
گذشت

مسافر
تشنه‌ي خوابي سي‌ساله نه
سيصد ساله بود
وعده‌اي در سوره كهف...

۱۳۸۹ شهریور ۱۶, سه‌شنبه