زمستان...
زمستان
از پشت مردمكهايت
پيدا بود
سر انگشتانت
سرد و سنگ
از من گريختند
و من دانستم
(چقدر تلخ
و اي كاش نميدانستم)
همه سالهاي نيامده
تنها يك فصل دارد
يخبندان مردمكهايت
سنگ و سرد
بر همهي فصلهاي من چيره شد
و دوباره من دانستم
(چقدر تلخ
و اي كاش نميدانستم)
تو با زمستان يكي شدهايي
سرد و
سنگ و
سخت
زمستان
از پشت مردمكهاي شيشهاييات
پيدا بود