و بعد از خدا
ايستگاه: باراني
مسافر
ـ تنها ـ
نشسته بود ميان دستههاي ريحان و بابونه
زني با صميميترين لهجهي حزن
به دعاي نشسته
و لبهاي سوخته كوير
گفته بود:
«آمين»
(زن در ايستگاه همان مسافر بود تنها)
از آنجاي جاده
كه باران آرميده بود
شعر شروع شد
از همان عقربه و ثانيه
كه مسافر گفت:
خدايا!
و از همان اذان
كه قطار شيهه كشيد در ايستگاه
مسافر در مقصد بود
و با انبوهي از مرگهاي پر از فلسفه
با لهجهي غريب كوهي
مرثيههاي بومي را
به همراه آوازك سينهسرخي در باد
آيه آيه
تلاوت ميكرد
و چمدانش
پر بود از نگاهي
كه خيره به آينده
در عكس جا مانده بود
جاده از قلب مسافر گذشت
باران
بيقرار
بر گورهاي گمنام ميگريست
و نرم نرمك
ـ پر ستاره ـ
مينشست
بر آسمان روستا
شاليزار
و قلب گياه
مسافر
كنار تلي از آتش و
بوي چوب
پشت پنجرهي كلبهاي از نور
دل سپرده بود
به تعزيت بهار
(چاي كوهي آماده است)
دهان مسافر
از بخار مهربان چاي
شيرين شد
از آسمان پس پنجره
فوج فوج ستاره
مينشست
بر سجاده ي ِ زن
مردي به لبخندش
ستارهها را به سجده نشانده است
مسافر
به قاب پر از رنگ لبخند
پيامبري در هفده سالگي
نگريست
دلتنگيهاي پيامبران را
در تعزيت نيهاي چوپاني
بايد شنيد
مهمان عزيز بود
مسافر گرامي
و زن كه ديگر مسافر نبود
مهمان رنگي بود
كه در مه
در هفده سالگي
يك نظر آمد و رفت
و حالا خودش
در چهل سالگي
با پستانهايي پر از خون و شير
بعد از گلوله و باران
در پيشگاه و
مقام و قدمگاهش
مهمان بود
ـ فاتحه بخوان!
مسافر در مقصد
فاتحهاي خواند
با لهجهي لبخند ميان قاب
فاتحه براي برادر
پدر
خواهر
و همهي گورهاي تهي از اسم
طنين خالي استكان
نشست بر رطوبت داغ نعلبكي
و پلكهاي سنگين زن
چادر عرياني اشكهايش شد
مسافر
نه ناتوان
خسته
نه بياميد
دلتنگ
سرش را چسباند به نمناكي پنجره
و از سايهاش
و تصوير گنگاش
در ابهام آيينه
گذشت
مسافر
تشنهي خوابي سيساله نه
سيصد ساله بود
وعدهاي در سوره كهف...
دلتنگيهاي پيامبران را
پاسخ دادنحذفدر تعزيت نيهاي چوپاني
بايد شنيد
سعید خان استاد عزیز؛ نوشته های شما اگر در یک نفس هزار بار هم خوانده شود باز هم من رو پر از وجد می کنه...با اشتیاق منتظر کارهای بعدی شما هستیم...پاینده و پیروز باشید
سعید جان خیلی عالی بود... به امید استفاده بیشتر از نوشته هات
پاسخ دادنحذفگر بود عمر به میخانه روم بار دگر
پاسخ دادنحذفبه جز از خدمت رندان نکنم کار دگر
آقای زین العابدینی این یکی از بهترین شعر هایی بود که تا به حال خوانده بودم مثل عبور نسیم خنکی بود با بوی خاک باران خورده...ممنون