۱۳۸۹ بهمن ۱۲, سه‌شنبه


زمستان...





زمستان
از پشت مردمك‌هايت
پيدا بود

سر انگشتانت
سرد و سنگ
از من گريختند

و من دانستم
(چقدر تلخ
و اي كاش نمي‌دانستم)
همه سال‌هاي نيامده
تنها يك فصل دارد

يخبندان مردمك‌هايت
سنگ و سرد
بر همه‌ي فصل‌هاي من چيره شد
و دوباره من دانستم
(چقدر تلخ
و اي كاش نمي‌دانستم)
تو با زمستان يكي شده‌ايي
سرد و
          سنگ و
                   سخت

زمستان
از پشت مردمك‌هاي شيشه‌ايي‌ات
پيدا بود

۲ نظر: