۱۳۸۹ شهریور ۲۸, یکشنبه

برف، بند پوتين‌ها و نرگس

و بند پوتين‌ها...
بند پوتين‌ها گره خورد. نخ‌هاي رنگ و وارنگ جوراب‌هاي سوراخ از هم شكافتند. ريسه‌هاي كاموا، كلاه سبز و سرخي شد و سر و صورتش را به گرمي و مهرباني پوشاند.
و دعايش ـ دعاي مادر ـ شده بود كوله‌بارش كه به همراه برادران و هم‌رزمانش قرار بود از تپه‌ها بالا بروند و آن طرف از سطح يخي رودخانه و مرز عبور كنند.
برف مي‌باريد و آنها كه سه نفر بودند، رد گام‌هايشان در برف عميق و عميق‌تر شد.
و هم‌چنان پيش مي‌رفتند به سمت رودخانه‌اي كه ماهي‌ها از پشت سطح شيشه‌اي و ترك‌هاي يخ پيدا بودند.
و برف...
برف لعنتي آن سال‌ها، سال‌هاست كه پيكرشان را پوشانده است.
حالا احتمالا حبيب 59 ساله، احمد 61 و نرگس 60 ساله است. اما خدا مي‌داند و شاهد است كه هنوز بعد از گذشت چهل سال، دندان‌هاي يك‌دست سپيد حبيب، خال روي گونه‌ي چپ احمد، جوان مانده است.
و نرگس...
آه نرگس، مردمكهاي ِ سبز تو، مژه‌هاي بلندت ، مژه‌هاي بلند تو هنوز، زير كلاه بافتني مادر باز مانده است.

۵ نظر:

  1. سلام جناب آقای زین العابدینیِ عزیز ، به راستی شما نوشته های زیبا و دلنشینی دارید. به انتظار نوشته های دیگر شمامی نشینیم.

    پاسخ دادنحذف
  2. سعید جان خیلی تعبیرهای زیبایی کردی

    پاسخ دادنحذف
  3. سلام آقای زین العابدینی
    تبریک فراوان برایتان آرزوی موفقیت دارم به من هم سری بزنید خوشحال می شوم
    http://atosashamloo.blogfa.com

    پاسخ دادنحذف
  4. آقا سعید عزیز فوق العاده بود عمیق و تاثیر گذار...

    پاسخ دادنحذف
  5. سعید خان بسیار زیبا بود....بی نظیر بود

    پاسخ دادنحذف