كابوسهاي آخر هفته
(1)
حالا با احتساب يكی دو روز بيشتر يك هفتهاي ميشود كه تكسرفههاي سرد و گاهوبيگاه پيرزن به آشفتگي خوابهاي پريشانم اضافه شده است. از همان شب اولي كه طبقه اول اين آپارتمان 35 را اجاره كردم فهميدم كه علاوه بر گرماي ناشي از خرابي كولر، بوي گند مستراح، سوسكهاي آشپزخانه و حتي اين تيكتاك ساعت كه شبها شبيه ناقوس كليسا به هنگام تشييع جنازه ميشوند، بايد فكري هم براي سرفههاي پيرزن طبقه دوم كنم. و اين آخري انگار به جز مرگ پيرزن هيچ راهحل ديگري نداشت.
(2)
تصميم گرفتم زن طبقه دوم را بعد از هفت بار تجاوز جنازهاش را تكهتكه كنم و براي همه گربههاي ولگرد كوچه جايي توي زيرزمين فراهم كنم و از گوشت پيرزن برايشان سوپ درست كنم. بعد هم تكتك گربهها را به نوبت دار بزنم...
[اَه... حالم از اين تخيل گه و ماليخوليايي بهم می خورد. به تعداد سطرهاي اين بند پشت سر هم سيگار كشيدم، به آشپزخانه رفتم و انگشت توي حلقم كردم و توي لگن دستشويي عق زدم. يك بار، دو بار، سه بار، چهار بار و بعد تعداد سطرهاي اين بند.]
(3)
اول بار پشت پنجره ديدماش. روي صندلي كنار پنجره نشسته بود و تنها سر و گردنش پيدا بود و موهايي كه انگار تا پشت صندلي امتداد داشت. از پشت وانتباري كه اثاثيهام را به هزار زحمت توي آن جا داده بودم، پايين پريدم و قبل از اينكه كليد را توي در بچرخانم پشت پنجره ديدماش. سلام كردم. نگاهش هنوز به كوچه بود. پرسيد زن ا ت زندهاس. كليد را توي قفل در چرخاندم. سرش را به طرفم برگرداند. گفتم نه و در را چهارطاق باز كردم.
اول بايد يخچال را با كمك راننده وانت پايين ميآوردم. يك طرف يخچال توي دستم بود و طرف ديگرش را راننده آرام به طرفام هُل ميداد. همينطور به عقب ميرفتم كه پيرزن دوباره گفت: «اگه... اگه... پاهام نشكسته بود حتما ميآمدم كمك.»
در حالي كه وزن يخچال روي دستم سنگيني ميكرد نگاهش كردم : آخر با اين چشمهاي كمسو و شانه های نحیف، چگونه ميتوانست كمكام كند؟!
همينطور به عقب ميرفتم پايم روي پوست موزي كه خودم- بعداز ظهر بعد از اين كه كليد را از صاحبخانه تحويل گرفتم- انداختم كنار در، ليز خورد.
(4)
اول بار ميخواستم پيرزن را در اين داستان بكشم و صبح از پشت سوراخ در ببينم كه دو نفر پيرزن را روي برانكارد خواباندهاند. سر تا سر بدنش را ملحفهاي سفيد كشيدهاند و از پلهها پايين ميآورند، اما خيلي زود بعد از تصور احمقانهي اينكه دستهاي آويزان پيرزن در هنگام عبور از آخرين پاگرد پلهها، بالا بيايد و به معني خداحافظي با من تكان بخورد، منصرف شدم! (ترسيدم. ترسي شبيه علامت تعجب)
(5)
چرا به پيرزن گفتم زنم مرده، در حالي كه اصلا هيچوقت زني نداشتم... .
و حالا در اين وقت شب كه تيكتاك ساعت شده مثل ناقوس كليسا و تك سرفههاي پيرزن مثل یک پتك و یا چكشپلاستيكي اتاق جراحي توي سرم ميخورد، فكر ميكنم زنم يك دو سالي است كه بعد از تحمل يك دوره بيماري ناشناخته از دنيا رفته است. حالا من مدتهاست به بهشتزهرا نرفتم و دلم براي گريه بر مزارش تنگ شده است.
از اينكه نم اشكي از گوشهي چشمانم سرازير شده به طرف گونههايم، خندهام ميگيرد اما قبل از اينكه بخندم، دوباره تك سرفههاي پيرزن و چكش پلاستيكي اتاق جراحي و...
بالش را روي سرم ميگذارم. چشمانم را ميبندم. تصوير زني بيست و چند ساله با موهاي بلند خرمايي كه انگار دو دستش را گذاشته روي لبهي تخت و يك طرف صورتش را خوابانده روي بازوهايش، صداي ناقوس كليسا، تصوير قطع ميشود. نيمخيز ميشوم. برمیخیزم و از دل این ساعت لعنتی باطریهایش را بیرون میکشم. عقربههای ساعت روی چهار و ده دقیقه میایستند و صدای اذان. میتوانم نماز بخوانم و دو رکعت هم برای شادی روح زن عزیزم.
(6)
حوالی ظهر با صدای مردی که زنگ صدایش را توی بلندگو میچرخاند و میپیچاند توی کوچه بیدار شدم: «خرما بیا ببر حراج کردم...خیرات شب جمعه یادت نره... شادی روح اموات با سه بسته خرما...»
(7)
از قطعهای به قطعهي دیگر میرفتم. همهی خرماها را خیرات کردم. چند دانهای هم برای پیرزن توی جیبهایم گذاشتم. از مقابل گورها میگذشتم. نام صاحبان آنها را با دقت و مکث میخواندم و به دنبال نامی برای صفحه دوم شناسنامهام بودم: مریم، سارا، نیلوفر، اقدس، دوباره مریم، مرجان، پريسا، آزاده، مينو، باز هم دوباره مریم... و حالا؟!
همهی اینها میتوانستند یکی از زنهای احتمالی من باشند.
خرماهای توی جیب پالتوم را توی دستم بازی میدهم. اسم پیرزن چه میتواند باشد؟
به قطعهي پر از گورهای خالی میرسم. روی لبه ی گورهایکی یکی راه میروم وسعی میکنم کنترلام را حفظ کنم .از ديوارهی گوری به دیوارهی گوری دیگر میروم و در این فاصله یکی از نام های احتمالی برای صفحه دوم شناسنامه ام را به زبان میآورم. از این بازی، لذت کودکانهای میبرم و این کار را با موفقیت تا آخر قطعه انجام میدهم.
(8)
خرماها را با تزیینی به شکل دایره های سنتی توی بشقاب میگذارم. میخواهم براي پيرزن تنهاي طبقه دوم ببرم، خيرات شب جمعه و یا اموات و ذکر خاطرهی آنهایی که دیگر نیستند، دریغی و حسرتی!
انگار زن خیلی خوبی داشتم كه خدا واقعا رحمتش کند و دو سال پیش به علت بیماری ناشناختهای از دست دادم اش. البته انگار احتمالا!!!
سعید خان عالی بود... از عالی هم بی نظیر تر بود...واقعا نمی دونم کسی به جز شما می تونه همچین قلمی داشته باشه؟
پاسخ دادنحذفبسيار زيباست . مانند هميشه ...
پاسخ دادنحذف