(1)
از شش پسر و يك دختر كه حاج ابراهيم درستكار در طول شبهاي جمعهاش با «عصمت خانوم» پس انداخته بود؛ حالا تنها زنگوله خانوم دختر تهتغارياش (به روايت مردم كوچه و بازار همان زنگوله پاي تابوت) غروبهاي پنجشنبه با سطلي آب، حرارت آفتاب تابستان بر سنگ نبشتهي قبر تركخورده پدر! را خنك ميكند.
ماه نساء يا زنگوله خانوم كه خيليها (همان مردمان بيچاك و دهن كوچه و بازار) ميگويند دختر برادر ناتني حاج ابراهيم درستكار است، خيلي زود استخوان تركاند و كارايي اندام برآمدهاش را كشف كرد.
در نوزده سالگي علاوه بر داستانهايي در مورد زنگولهي پاي تابوت، حرف و حديثهاي ديگري هم پشت سرش بود:
_ خانوم سرخاب به گونهاش ميماله
_مچ پاهايش هم از زير چادرش پيداهه.
_به ناخنهايش هم لاك ميزند.
_ور پریده پتیاره!
( البته من ـ نويسنده ـ تا حالا خودم به چشم خود چيزي نديدم، اما وقتي همهي مردم كوچه و بازار ميگويند، پس لابد چيزكي بايد باشد.
به هر حال اين مسأله كاملا شخصي است و زندگي خصوصي ديگران به ماهيچ ربطي ندارد. اصلا نويسنده علاقهاي به حرفهاي مردم كوچه و بازار و يا در و همسايه ندارد. اصلا به من چه كه زنگوله خانم از برادر ناتني حاج ابراهيم درستكار است
.مگر من عاشق خانم ماه نساء هستم؟!! فكر هم نميكنم به شما ـ خواننده اين داستان ـ ربطي داشته باشد كه چرا برادر ناتني اين همه با ازدواج پسر سومش با زنگوله خانم ـ كه حالا حسابي استخوان تركانده ـ مخالفت ميكند.)
اما خود حاج ابراهيم درستكار ـ كه خدا بيامرزدش ـ كار و بارش به درستي اسم و رسمش نبود. احتمالا تاجر فرش دستباف بوده و هميشه تسبيح درازي آن هم از نوع چوبي قهوهاي رنگ سوخته، توي دستش بود و مدام زير لب ـ حالا يقينا فقط خداوند ميداند ـ ذكر ميگفته و يا فحش و ناسزا نثار برادر ناتني و آباء و اجدادش ميكرده.
به هر حال دانههاي درشت تسبيح چوبي حاج ابراهيم كه حالا بر گردن دختر تهتغارياش آويزان است، هميشه خدا در دست آن خدابيامرز ميچرخيد و بالا و پايين ميرفتند.
(2)
روزي عباس پسر محمود، شاگرد حجرهي عطاري ميرزا محمد نوهي بزرگ آشيخ مرتضي به علي پسر جواد، شاگرد حجرهي مسگري حاج اسماعيل گفت: ميدوني چرا حاج ابراهيم هيچوقت چرتكه نداشت؟
ابن جواد گفت: نه (باعلامت تعجب)!
ابن محمود گفت: چون كار و بارش را با همان تسبيح كه در دستش بود راه ميانداخت.
(3)
سرانجام حاج ابراهيم درستكار، مرد پاك و خير مدرسه جاويدا ن( البته همان مردم بيچاك دهن شهر ميگويند براي اين خيرش به مدرسه جاويدان رسيده تا بچههايش بهخصوص همين زنگولهي پاي تابوت به عنوان شاگرد اول معرفي شوند.) روز بيست و نهم هشتمين ماه سال، حوالي ساعت 2 تا 2:30 بعدازظهر باراني در حجرهاش كنار بساط منقل و بافور به قتل رسيد. آري حاج ابراهيم را با شانزده ضربه چاقو به قتل رساندند. قاتل هيچ زحمتي براي مأمورهاي شهرباني نداشت، چون قبل از اين كه آن ها از وقوع قتل اطلاع پيدا كنند، خودش را معرفي كرده بود. با همان چاقوي دستساز زنجان و پيراهن خوني و...
اولين كسي كه جنازهي آن مرحوم را غرق در خون و خاكستر و زغال ديده بود، همين دختر تهتغاري بود كه تسبيح خوني پدر را از دست مشت كرده اش بيرون كشيد و بر گردنش آويخت. اين تسبيح هماني بود كه حاج ابراهيم، سفارش كرده بود، آن را توي قبرش بگذارند. اما ماجراي مرد خير مدرسهي جاويدان، آنقدر پرحاشيه و حرف و حديث بود كه ديگر كسي به تسبيح و سفارش مقتول، فكر نكرد.
حالا هم اين تسبيح فقط براي دو فردكاركرد مهمي دارند. ماهنساء و پسر سوم برادر ناتني دختر تهتغاري مقتول. تسبيح هميشه خدا بوي مام زيربغل_ كه ماه نساء براي زير گردن هم از آن استفاده ميكند_ ميدهد . پسر سوم عموي ناتني هم هميشه خدا براي بوييدن آن ، بينياش را به دانههاي تسبيح ميچسباند و بعد هم خال قهوهاي زير گردن ماه نساء را ميبوسد و باقي ماجرا، كه مردم كوچه و بازار در روايت آن استادند.
اما قاتل حاج ابراهيم كه سه هفته بعد از قتل در ملاء عام به دار آويخته شد، شوهرِ دوم زني بود كه يك هفته قبل از اينكه قاتل شود، فرش 500 شانهاي اصفهان را با ده درصد تخفيف ـ كه واقعا از حاج ابراهيم بعيد بود ـ و اقساط 30 ماهه و بدون بهره از حجره فرش ممتاز اصفهان خريده بود.
حالا با آنكه مدتها از مرگ حاج ابراهيم درستكار ميگذرد همان مردم بيچاك و دهن كوچه و بازار با هم پچپچ ميكنند و مزخرف ميگويند كه همسران قاتل و مقتول زن صيغهاي برادر ناتني شدهاند، البته خودش ـ برادر ناتني حاج ابراهيم درستكار ـ هيچوقت زير بار نميرود، اما باز همان مردم ميگويند پس چرا اينقدر با ازدواج زنگوله ي پاي تابوت و پسر سومش مخالفت ميكند؟!!
خدا ميداند، ما ـ منظور از ما نويسنده است که نه تنها با پسر سوم عموی ناتنی دشمنی ندارد،هیچ احساسی هم نسبت به ماه نساء خانم ندارد ـ هيچوقت به كسي تهمت نزدهايم و نميزنيم، شما هرطور كه ميخواهيد فكر كنيد.
خیلی زیبا بود سعید خان...خیلی هم باحال بود...
پاسخ دادنحذف