دزدي كه به خودش دستبرد زد
خوابم را دزديدي كه آمده بود،برده بود.
هواپيمايي ـ فرقي نميكند نظامي يا تشريفاتي ـ سينهي آسمان را ميخراشيد و همچنان ميگذشت. دور ميشد. دور شد.
باز اين بختك افتاده بود روي سينهي همسايه. سوپورهاي سر كوچه، با صداي بلند آشغالها را جمع ميكردند. گربه اي كه هر عصر، در ايوان، ميان ظرفهاي نشستهي من پرسه ميزد؛ حالا دو يا سه پشتبام آنطرفتر ـ فرقي نميكند ـ جيغ ميزند. بلند و كشدار، و در ذهنم پنجه ميكشد، ميخراشد. بلند و كشدار، حتي همين حالا، که دارم فكر ميكنم صبح اين داستان را بنويسم.
در رختخواب غلت ميزنم. بالشم را دور حلقهي بازوهايم محاصره ميكنم. تنگ.
گفتي: اين گربهها چقدر جيغ ميكشند؟!
گفتم: از سر رضايت است...
ـ و شايد هم شكمسيري!
و لبخند زدم: شايد هم لذت...
چيزي نگفت. مات چشمهايش را به پلكهاي باز و متحيرم قفل كرد.
قفل كرده بود. اول جا خوردم ولي بعد:
ـ تو چي؟ لذتِ تو؟
ـ لذت من از سر رضايت توست!
لبخند زد؛ ناباورانه، اما من دوباره غلت زدم. در آغوش كشيدمش. در آغوشم كشيد. گرم و تنگ. داغ و پر حرارت. نفسهايم، نفسهايمان كوتاه و بريده و بريده شد. و بعد (نميدانم چقدر) با شتاب، اما يكنواخت ميتپيد. قلبم را، دل مان را ميگويم.
چشم بستم، دوباره غلت زدم و فكر، فكر كردم چقدر دوستش دارم؟!
گفت. نگفت. اما من شنيدم: « دوستت دارم.»
هواپيمايي كه فرقي نميكند نظامي باشد يا تشريفاتي، حالا دورِ دور شده بود. انگار اصلا نبود. بختك هم رفته بود تا شب فردا، و خروپف همسايه بلند شد. سوپورها آشغالها را از سر كوچه برده بودند. گربه دو يا سه پشتبام آنطرفتر ـ فرقي نميكند ـ كمكم داشت عاشق ظرفهاي من ميشد.
و من حالا به خرده پولهاي ته جيبم فكر ميكنم، به فردا؛ آيا ميتوانم يك مايع ظرفشويي حتي اگر شده قسطي بخرم؟!
دزدي كه آمده بود، كنار كتابهاي نويسنده خوابش برد و در خوابي شيرين، گربه ظرفهاي نشستهي مرا ليس ميزد.
ليس زد.
سعید خان خیلی عالی بود...منتظر کارهای بعدیت هستیم ...همیشه پیروز باشی
پاسخ دادنحذفقلم شما فوق العاده است. موفق باشید.
پاسخ دادنحذفخيلي زيبا است
پاسخ دادنحذف