۱۳۸۹ آذر ۲۱, یکشنبه

سحرگاهان


سحرگاهان
به وقت غربت انسان
چند گلوله
و یک تیر خلاص
همه ی سهم ما
از آن همه بی شمار
خوبی هایی بود
که برای جهان می خواستیم

شب فرو می ریزد
وخورشید باز پرمی کشد
از چوبه ی داری
که خون من بر آن شتک زد و
نگاه تو بر آن
             ماسید ....


۲ نظر:

  1. بسیار زیبا سرشار از واژه های ناب
    مشتاق نوشته های بعدیتان هستم

    پاسخ دادنحذف
  2. خورشید باز پرمی کشد
    از چوبه ی داری
    که خون من بر آن شتک زد و
    نگاه تو بر آن
    ماسید ....

    سعید خان واژه های شما خیال ما رو پرواز میده...همیشه پیروز باشید

    پاسخ دادنحذف